.... چه کنم با دل تنها..... چه کنم با غم دل ....
کوهم مگر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کوهم مگر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نشسته سايه اي از آفتاب بر رويش
به روي شانه ي طوفان رهاست گيسويش
كجاست يوسف مجروح پيرهن چاكم
كه باد از دل صحرا مي آورد بويش
كسی بزرگتر از امتحان ابراهيم
كسي چنان كه به مذبح بريد چاقويش
نشسته است كنارش كسي كه مي گريد
كسي كه دست گرفته به روي پهلويش
هزار مرتبه پرسيده ام ز خود او كيست
كه اين غريب نهاده ست سر به زانويش؟
كسي در آن طرف دشت ها ، نه معلوم است
كجاي حادثه افتاده است بازويش؟
كسي كه با لب خشك و ترك شده اش
نشسته تير به زير كمان ابرويش
كسي ست وارث اين دردها كه چون كوه است
عجب كه كوه ز ماتم سپيد شد مويش
عجب كه كوه شده چون نسيم سرگردان
كه عشق مي كشد از هر طرف به هر سويش
طلوع مي كند اكنون به روي نيزه سرش
كه روي شانه ي طوفان رهاست گيسويش
فاضل نظري