اندر احوالات خودافشایی!

فشاری که دیروز تحمل کردم.. داغونم کرد!!!!

تمام دیروز و دیشب اشک تو چشمام بود و رنج کشیدم...رنج کشیدم...

نمی دونم کار درستی بود یا نه ..

بعد جلسه به بهانه ی شستن صورتم زود نرفتم سرکلاس..دوست نداشتم ب چشمای بچه ها نگاه کنم..نمی دونستم واکنششون چی بود..

ولی بعد از اینکه رفتم سر کلاس ..با اینکه اشک صورتمو پوشونده بود .. از حرفای استاد تعجب کردم! مث اینکه شدم مایه ی عبرت ملت!!! نمیدونم والا..

خدا خودش کمکم کنه..

از ناشکری می ترسم

یلدا

یلدای آدم ها همیشه اول دی نیست...

هرکس شبی بی یار بنشیند ..شبش یلداست!

.

من که نمی دونم روز و شبم چطوری داره می گذره!! اصن سرعت گذشت زمان مبهوتم کرده!! 

روزهایی رو می گذرونم که برای هر لحظه ش خدا رو شکر می کنم.. برای هر لحظه ش .. حتی همون لحظه هایی که باید به یادش باشم و نیستم..

اون دلتنگی مزمن هنوز هم همراهمه..اون دلتنگیِ مزمنِ مزخرفِ دوست داشتنی! دلتنگی من هم یه روزی سر می یاد بالاخره! غمی نیست..غمی نیست...

می خوام برم دندونامو ارتودنسی کنم! قیافه ی ضایعم با ارتودنسی ضایعتر خواهد شد!! شایدم پشیمون شدم تا چند روز دیگه..  مقدماتش خیلی طول می کشه ..واسه همین می گم شاید پشیمون بشم !اما خدا وکیلی لازمه واسم :D . 

امروز یکی دوستامو از خطر ترک تحصیلات عالیه نجات دادم!! یاد نفیسه افتادم که دوسال پیش در چنین روزهایی بهم می گفت : بشین بخون وامونده.. یه ماه بیشتر نمونده!!! اصن این بیت که برای من سروه بود کل مسیر زندگیمو تغییر داد :دی!

جدیدا هم که باهم درگیر مراجع هامون شدیم و کاسه ی چ کنم چ کنم دستمون! اما بهترین لحظاتو تو اون کافی شاپ همیشگی می گذرونیم که قراره ماهی یه بار بریم اونجا و چیزایی که نمی دونیم چی هستن سفارش بدیم! فعالیت هیجان انگیزیه!! اونم برای ما که تیپمون با تیپ آدمایی که میان اونجا متفاوته! دو تا دختر چادری وسط یه کافی شاپ با شیشه های دودی! 

ماه پیش که یه بار رفتم تنهایی پیتزا خوردم!! اصن خودکفاییم تو نای و نایژه م! 

آدم دیگری میشوم کم کم..آدمی که بتواند به تنهایی از پس کارهایش برآید..حتی شاید تنهایی برود موبایل بخرد!

.

خدای مهربونم ..امشب ازت می خوام بهم سعه ی صدر و صبر و مهربونی هدیه بدی:) و سلامتی برای عزیزانم.. و البته خودم! من که چیزی ندارم بهت هدیه بدم :(




اندر احوالات احوال ناخوش برخی رئسا

برای پایان نامه باید فکری میکردم..

باید موضوعی پیدا می کردم که آنقدر دوستش داشته باشم که چند ماه با آن زندگی کنم!

موضوعی که به آزمودنی هایم بیشترین نفع را برساند.. آزمودنی هایی را باید انتخاب می کردم که بیشترین نیاز را برای کمک گرفتن داشته باشند.. 

جرقه ای در ذهنم خورد و به خودم گفتم : بچه های سرطانی!

خوشحال بودم که می خواهم با این بچه ها کار کنم.. اما از استادم خواهش کردم نامه ای خطاب به یکی مسئولین بیمارستان کودکان بنویسد که اجازه دهند قبل از تصمیم گیری بروم و بچه ها را ببینم .. توان خودم را بسنجم که واقعا می توانم با آنها کار کنم یا نه ..

سه شنبه ی هفته ی پیش رفتم بیمارستان.. آقایون مسئول تشریف نداشتند..

.

.

امروز صبح باران می آمد.. هوا ابریِ ابریِ ابری بود!

زنگ زدم به منشیِ آقای رئیس! گفت بیا ..زودتر بیا تا دکتر نرفته! نامه تو امضا کرده گفته بیاد باهاش صحبت کنم!

منم خوشحال و از همه جا بی خبر، رفتم بیمارستان:

اتاق آقای دکتر:

چند نمونه از سخنان گهربار ایشون:

مگه موش آزمایشگاهی تو هستن؟!

مگه باغ وحشه که می خوای بری ببینیشون؟!

تشریف ببرید بیرون خانوم!

:|

.

.

من دیگه حرفی ندارم.

والسلام علی من اتبع الهدی!

...

دوست دارم مبتلای تو شوم...

.

مددی کن ..

زینب بانو

تبریک می گم.. هم تولدت هم عقدت.

خوشبخت باشی.در پناه حق

هیچ وقت تصور نمی کردم

دلتگی هایم برای تو

اینقدر دوام پیدا کنند..

تصورش را نمیکردم که

اینقدر عمیق باشی برای من و قلبم..

حالا چه کنم با حسی که قرار نبود باشد

اما

هست!

صاف و ساده بگویم

به دردم نمی خورد این حس

نمی خواهمش

نمی خواهمش!

.

حسی که باشد و

به همراهش تو نباشی

نمی خواهم

و یادم آمد که

امروز

یادم رفت که از خدا بخواهم

کاری کند که محو شوی از یادم...

یادم رفت که از خدا بخواهم!

کنکووووووووووووووووووووور

سارا و وجیهه جان ! سلام

..گفتم اینجا منابعی رو که ا الهام گرفتم براتون بذارم بهتره..راحت تر میبینین.

اینم از منابع رتبه ی 14 روانشناسی بالینی : در ادامه ی مطلب.

در ضمن رتبه ی 9 هم منابعشو داده یه آقای بخشی ..میتونین ازش بگیرین...

امیدوارم موفق باشین .

گرچه منابع رتبه ی 14 تقریبا با منابع ما یکیه !

ادامه نوشته

23 سالگی

اواسط هفته ی دیگر

من بزرگ می شوم!

23 ساله!

یک 23 ساله که شاید با یک من عسل هم نمی شود قورتش داد!!!

23 سالگی برای من سن مهمی محسوب می شود..از شروع حرفه ام یه عنوان یک روانشناس گرفته تا پایان تحصیلات فوق لیسانسم با یک پایان نامه که نمی دانم قرار است در چه موردی باشد!!!

دارم به این فکر میکنم که از قرار معلوم بزرگ شده ام ! 23سال کم نیست دیگر! از طرفی به خودم که نگاه می کنم می بینم کودکی بیش نیستم..هنوز هم مادرم با خریدن یک چیپس سرکه نمکی چی توز یا یک پفک می تواند من را خوشحال کند! می پسندم این اخلاقم را که با چیزهای کوچک بسیار خوشحال می شوم.. 

.

آی 23 سالگی!

حواست باشد!

مبادا به سرعت بگذری! بگذار درست از تو استفاده کنم! کاری کن که اگر گذشتی و زنده بودم خوشحال باشم از 23 سالگی ام.  من با تو شوخی ندارم 23سالگی عزیز! به هیچ وجه من الوجوه با تو شوخی ندارم!!! میخواهم آدم 23 ساله ای باشم که تا می تواند قدر بودن کنار خانواده اش را بداند! پدر..مادر و برادر :) 

می خواهم 23 ساله ای باشم که آدم تر شده است نسبت به 22سالگی اش!

من که چشمم از خودم آب نمی خورد! شاید کاری از دست تو برآید 23سالگی جان!

بعله! می بینم که زود با تو صمیمی شدم و "جان" خطابت می کنم! اما گفته باشم، تو حق نداری به این زودی با من صمیمی شوی!!!! می خواهم به تو سخت بگیرم.. گفتم که نگی نگفتی!!! یعنی از ما گفتن بود!

به هر حال جنگ اول به از صلح آخر!

ببین 23 سالگی جان! من آدم خوش اخلاقی نیستم.. خیلی هم رک هستم.. خیلی هم سخت گیرم و زود میرنجم در ضمن اشکم دم مشکم است... اینها را می گویم که من را بهتر بشناسی! شاید نخواهی به خانه ی ما بیایی !شاید پشیمان بشوی !! به هر حال اگر آمدی قدمت روی چشم اهل خانه! و اگر نیامدی برای بازماندگان آرزوی صبر دارم!!!! انتخاب با توست! می توانی بروی یک جای دیگر که به تو بیشتر خوش بگذرد.. بیشتر ببرندت بیرون..بیشتری خرید کنند برایت.. کمتر به جانت غر بزنند.. و یا هر چیز دیگر!

زیاد با تو حرف زدم! دیگر وقتت را نمی گیرم! می توانی بروی فکر کنی تا هفته ی آینده خدانگهدار!

من...


من آســمــان پر از ابرهای دلگیرم

اگر تو دلخوری از من ، من از خودم ســیــرم

من آن طبیب زمینـگیــر زار و بـیـمارم

که هر چه زهــر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکـیم در دل یک شمع

به سرنوشت تو وابسته است تقــدیــرم

به دام زلفــــــ بلندتــــــــــــــ دچار و سرگرمم

مرا جدا مکن از حلقه های زنجــــیـرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

 

                فاضل نظری

عشقی که میرود

حسرت همیشگی...

ادامه نوشته

بـــــــــــــــــــیف پاســـــــــــــــــتا؟؟؟؟؟؟!!!

سلام علیکم...سلام علیکم...!

:)

امروز فراوان احساس سبکی میکنم!!

.

چقدر این شنبه روز جالبی بود!بـــــــــــــــــــیف پاســـــــــــــــــتا؟؟؟؟؟؟!!! واقـــــــــــــــــــــعــــــــــــا؟؟!

اصن یه وضعی!! بچه ها دوباره بریم اونجا؟؟!!!!!

اینجا جا داره رسما از سارای عزیزم عذرخواهی کنم به خاطر آش نخورده و دهن سوخته!

.

فلش مموری ما هم که به سرقت رفته!! از سارق تقاضا می شود دم ماه رمضونی توبه کنه و فلش رو در اسرع وقت برگردونه سر جاش!(تا آه من دومنشو نگرفته!!!)

.

برای ماه رمضان هم تصمیم گرفتم ار خونه بیرون نرم! چون هنوز روزه داری شروع نشده من همه ش احساس تشنگی می کنم! همه ی برنامه ها باشه بعد افطار!که اونم وقتم پره به هیچ برنامه ای نمی رسم!

.

اعتراف می کنم این چند وقت حالم خیلی بد بود...اما خدا رو شکر دارم بهتر می شم.

.

التماس دعا . :)

تا بعد!


دانلود دو تا کار جدید عاااااااااااااااااااااااااااااالی از حامد زمانی. یکی از کارا با دکلمه ی حاج عبدالرضا هلالی هستش:

http://www.anti666.ir/forum/thread-28053-post-162540.html#pid162540


من هستم و تو هستی و دنیاست برقرار..اما اگر جدا نشود دست های تو!

 

...یکدم بیا و دست بکش روی گونه ام

 تا پر شود زاشک من انگشتهای تو...

                                                                                                             ر.ع



من و باز آن دعاها..که یکی اثر ندارد..


دلتـــــــنگ ام

و دیگر هیچ

روزها از پی روز ... ساعتی بارانم ... ساعتی بعد از ظهر


از درد و داغ آنچه بگویی رفیق ! هست

چیزی که نیست ، صبر و قرار است بس مرا..

ادامه نوشته

تماشای تو عین آرامشه...


دوست داشتم برای روز پــــــــــدر جشن بگیریم.. برایش یک هدیه ی خوب بخریم ب همراه یک کیک بزرگ!چون ب نظرم می آمد نباید بین روز پدر و روز مادر تبعیض قائل شد..
اما
امسال ، این روزها، آنقدر درگیر رفت و آمد ب بیمارستان بودیم.. آنقدر روز و شب ب فکر خاله بودیم ..آنقدر برایش ناراحت بودیم و هستیم ک از صرافت روز پدر افتادیم.. مامان هم ک از صبح تا شب بیمارستانند و مواظب خاله جان.
دیروز ک رفتم بیمارستان،آنقدر حالش بد بود و به زورنفس می کشید که  دوست داشتم فقط و فقط زار بزنم..اما چه فایده.. بگذریم..

پــــــــــــــدرم .. عشــــــــــــــقم.. پشت وپناهم.. روزت مبارک.. همیشه باش..بودنت را عشق است!




یه روز خوب ...با دوستای خوب... :)




قابل توجه مفقود الاثر گروه.... زینب!
امروز با تمام درگیر هام و دلواپسی هام و حرص خوردن هام ...روز خوبی بود... در کنار دوستان...
سارا
وجیهه
نفیسه
اکرم
فاطمه
و حضور مریم از دور!

  تکثیر می شوند و نمی میرند.... سلول های خاطره ات در من ....

حال من خوب است

       اما

                با تو بهتر می شوم!

:( دریاب اگر صاحبدلی

 

باشد که نتوان یافتن، دیگر چنین ایام را

 

هنوزم دور خودم می چرخم...من و این عقربه ها همدردیم...

همه چی خوبه

فقط

دلتنگم....

آخه هیچی مثه دلتنگی نیس....

مائیم و نوای بی نوایی ....

 

 

بهار سر زده و من هنوز پائیزم

چه آرزوی محالی ! دوباره روئیدن....

والا!

تازه فهميدم كه چهار سال كارشناسي ، درس نمي خونديم، بازي ميكرديم!!!!


پیشکش

 

 

امیدوارم خوشتون بیاد...

 

 

دنبال من می گردی و حاصل ندارد

موجی که عاشق می شود ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

 مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم ، داغ دوری پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم ، قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی :

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم کن با خودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

وقتی که حق دل نداری ، میهمانی

مهمان که جایی حق آب و گل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق می شود ساحل ندارد

                                                                      مهدی فرجی 

در کوچه ، خیابان ، مترو

صدای تو را می شنوم

در خانه ، سکوت ، رویاها...

میگویند دیوانه ام!

می گویم دیوانه اگر بودم

که صدای شما را می شنیدم!

                                                     شمس لنگرودی

 

اگر شعرها لال...

اگر واژه ها قفل...

همین با نگاهم

ترا می نگارم..تو را می نویسم ... تو را دوست دارم.

                                                                  سید علی میر افضلی

 

 

کنارم کسی نیست

جز تو

که نیستی!

                                                          افشین صالحی

 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

مدام پیش نگاهی..مدام پیش نگاه..

                                                            قیصر امین پور

 

دلتنگی

یعنی به تماشای غروب بنشینی و

خورشید ، در آن سوی جهان

به جای تو ،

در چشم های او طلوع کند!

                                                               رضا کاظمی

 

تا اطلاع ثانوی از عشق دم بزن

لطفا بدون فاصله با من قدم بزن!

گاهی به روی پنجره ی کوچکم بخند

گاهی جهان کوچک من را به هم بزن

خطی به نام عشق به پیشانی ات بکش

یک سرنوشت تازه برایم رقم بزن

اصلا بیا به خاطر این روزهای خوب

از هفته روزهای بدم را قلم بزن

بی فکر درس و کار، همین چند لحظه را

با من نشسته ای فقط از عشق دم بزن

                                                                             الهام مردانی

 

 

 

 

ادامه نوشته

‏...

یا رب نظر تو برنگردد

...

ّهمیشه باغ شما گرچه بود در مشتم

به برگ های گلی هم نخورد انگشتم

دم تو گرم رفیقا ! دم تو گرم رفیق...

که دشنه بر جگرم می زنی نه بر پشتم

 

                                                                                                                  رضا شیبانی

ادرکنا

لبیک یا حسین

دپرسیون!

 

 

وعدتک ... أن لا أعود.... و عُدت

و أن لا أموت  اشتیاقا .... و مَُت

وعدت بأشیاء اکبر منی

فماذا بنفسی فعلت؟؟!

لقد کنت اکذب من شدة الصدق ،

و الحمد لله إنی کذبت... !

 

                       نزار قبانی

ادامه نوشته

س ل ا م

نمی روم ! بروم نیز بازخواهم گشت

کدام عشق به هم خورده با خداحافظ؟

به جز سلام نمی گویم و نمی دانم

تو گفته باشی اگر بارها خداحافظ !

                                                                                       

                                                                                       بهروز یاسمی ‏ ‏

 

 

 . پ.ن.

 یلدای آدمها همیشه اول دی نیست.. هرکس شبی بی یار بنشیند شبش یلداست...

‏ "مهدی فرجی" ‏.

 یلدایتان آرام!

....

 

 

دلگیرم از خموشی تقویم روی میز ..

              از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام ....

 

 

.

و زمانی که خاطراتت از امیدهایت قوی  تر شدند .... بدان که دوران پیری ات آغاز شده است.

.

 

و چه غصه هایی که باعث سپیدی مویم شد درحالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود...

.

حالم خوش نیست....

.

و هوا بس ناجوانمردانه...

او

بامداد سه شنبه

قبل از اذان صبح

مادر بزرگم

رفت..

پیش او که

 بازگشت همه به سوی اوست..

و اکنون جای خالی اش را شدیدا حس میکنم...

هر روز بیشتر از روز قبل.

سلام های صبح و شب به خیر گفتن هایش...

دعاهای خیرش..

عذاب وجدانش از اینکه مبادا سربار ما شده باشد..

خاطره هایش..

گله های گاه و بیگاهش از دور و بری هایی که به یادش نبودند..

وجودش..

اصلا فقط وجودش

خیر بود برای ما

دیگر نمی توانم بنویسم. دستانم می لرزد و بغضم....

.

خدانگهدار

خدایا! مرسی!