اندر احوالات احوال ناخوش برخی رئسا
باید موضوعی پیدا می کردم که آنقدر دوستش داشته باشم که چند ماه با آن زندگی کنم!
موضوعی که به آزمودنی هایم بیشترین نفع را برساند.. آزمودنی هایی را باید انتخاب می کردم که بیشترین نیاز را برای کمک گرفتن داشته باشند..
جرقه ای در ذهنم خورد و به خودم گفتم : بچه های سرطانی!
خوشحال بودم که می خواهم با این بچه ها کار کنم.. اما از استادم خواهش کردم نامه ای خطاب به یکی مسئولین بیمارستان کودکان بنویسد که اجازه دهند قبل از تصمیم گیری بروم و بچه ها را ببینم .. توان خودم را بسنجم که واقعا می توانم با آنها کار کنم یا نه ..
سه شنبه ی هفته ی پیش رفتم بیمارستان.. آقایون مسئول تشریف نداشتند..
.
.
امروز صبح باران می آمد.. هوا ابریِ ابریِ ابری بود!
زنگ زدم به منشیِ آقای رئیس! گفت بیا ..زودتر بیا تا دکتر نرفته! نامه تو امضا کرده گفته بیاد باهاش صحبت کنم!
منم خوشحال و از همه جا بی خبر، رفتم بیمارستان:
اتاق آقای دکتر:
چند نمونه از سخنان گهربار ایشون:
مگه موش آزمایشگاهی تو هستن؟!
مگه باغ وحشه که می خوای بری ببینیشون؟!
تشریف ببرید بیرون خانوم!
:|
.
.
من دیگه حرفی ندارم.
والسلام علی من اتبع الهدی!