اواسط هفته ی دیگر
من بزرگ می شوم!
23 ساله!
یک 23 ساله که شاید با یک من عسل هم نمی شود قورتش داد!!!
23 سالگی برای من سن مهمی محسوب می شود..از شروع حرفه ام یه عنوان یک روانشناس گرفته تا پایان تحصیلات فوق لیسانسم با یک پایان نامه که نمی دانم قرار است در چه موردی باشد!!!
دارم به این فکر میکنم که از قرار معلوم بزرگ شده ام ! 23سال کم نیست دیگر! از طرفی به خودم که نگاه می کنم می بینم کودکی بیش نیستم..هنوز هم مادرم با خریدن یک چیپس سرکه نمکی چی توز یا یک پفک می تواند من را خوشحال کند! می پسندم این اخلاقم را که با چیزهای کوچک بسیار خوشحال می شوم..
.
آی 23 سالگی!
حواست باشد!
مبادا به سرعت بگذری! بگذار درست از تو استفاده کنم! کاری کن که اگر گذشتی و زنده بودم خوشحال باشم از 23 سالگی ام. من با تو شوخی ندارم 23سالگی عزیز! به هیچ وجه من الوجوه با تو شوخی ندارم!!! میخواهم آدم 23 ساله ای باشم که تا می تواند قدر بودن کنار خانواده اش را بداند! پدر..مادر و برادر :)
می خواهم 23 ساله ای باشم که آدم تر شده است نسبت به 22سالگی اش!
من که چشمم از خودم آب نمی خورد! شاید کاری از دست تو برآید 23سالگی جان!
بعله! می بینم که زود با تو صمیمی شدم و "جان" خطابت می کنم! اما گفته باشم، تو حق نداری به این زودی با من صمیمی شوی!!!! می خواهم به تو سخت بگیرم.. گفتم که نگی نگفتی!!! یعنی از ما گفتن بود!
به هر حال جنگ اول به از صلح آخر!
ببین 23 سالگی جان! من آدم خوش اخلاقی نیستم.. خیلی هم رک هستم.. خیلی هم سخت گیرم و زود میرنجم در ضمن اشکم دم مشکم است... اینها را می گویم که من را بهتر بشناسی! شاید نخواهی به خانه ی ما بیایی !شاید پشیمان بشوی !! به هر حال اگر آمدی قدمت روی چشم اهل خانه! و اگر نیامدی برای بازماندگان آرزوی صبر دارم!!!! انتخاب با توست! می توانی بروی یک جای دیگر که به تو بیشتر خوش بگذرد.. بیشتر ببرندت بیرون..بیشتری خرید کنند برایت.. کمتر به جانت غر بزنند.. و یا هر چیز دیگر!
زیاد با تو حرف زدم! دیگر وقتت را نمی گیرم! می توانی بروی فکر کنی تا هفته ی آینده خدانگهدار!