یلدا

یلدای آدم ها همیشه اول دی نیست...

هرکس شبی بی یار بنشیند ..شبش یلداست!

.

من که نمی دونم روز و شبم چطوری داره می گذره!! اصن سرعت گذشت زمان مبهوتم کرده!! 

روزهایی رو می گذرونم که برای هر لحظه ش خدا رو شکر می کنم.. برای هر لحظه ش .. حتی همون لحظه هایی که باید به یادش باشم و نیستم..

اون دلتنگی مزمن هنوز هم همراهمه..اون دلتنگیِ مزمنِ مزخرفِ دوست داشتنی! دلتنگی من هم یه روزی سر می یاد بالاخره! غمی نیست..غمی نیست...

می خوام برم دندونامو ارتودنسی کنم! قیافه ی ضایعم با ارتودنسی ضایعتر خواهد شد!! شایدم پشیمون شدم تا چند روز دیگه..  مقدماتش خیلی طول می کشه ..واسه همین می گم شاید پشیمون بشم !اما خدا وکیلی لازمه واسم :D . 

امروز یکی دوستامو از خطر ترک تحصیلات عالیه نجات دادم!! یاد نفیسه افتادم که دوسال پیش در چنین روزهایی بهم می گفت : بشین بخون وامونده.. یه ماه بیشتر نمونده!!! اصن این بیت که برای من سروه بود کل مسیر زندگیمو تغییر داد :دی!

جدیدا هم که باهم درگیر مراجع هامون شدیم و کاسه ی چ کنم چ کنم دستمون! اما بهترین لحظاتو تو اون کافی شاپ همیشگی می گذرونیم که قراره ماهی یه بار بریم اونجا و چیزایی که نمی دونیم چی هستن سفارش بدیم! فعالیت هیجان انگیزیه!! اونم برای ما که تیپمون با تیپ آدمایی که میان اونجا متفاوته! دو تا دختر چادری وسط یه کافی شاپ با شیشه های دودی! 

ماه پیش که یه بار رفتم تنهایی پیتزا خوردم!! اصن خودکفاییم تو نای و نایژه م! 

آدم دیگری میشوم کم کم..آدمی که بتواند به تنهایی از پس کارهایش برآید..حتی شاید تنهایی برود موبایل بخرد!

.

خدای مهربونم ..امشب ازت می خوام بهم سعه ی صدر و صبر و مهربونی هدیه بدی:) و سلامتی برای عزیزانم.. و البته خودم! من که چیزی ندارم بهت هدیه بدم :(




اندر احوالات احوال ناخوش برخی رئسا

برای پایان نامه باید فکری میکردم..

باید موضوعی پیدا می کردم که آنقدر دوستش داشته باشم که چند ماه با آن زندگی کنم!

موضوعی که به آزمودنی هایم بیشترین نفع را برساند.. آزمودنی هایی را باید انتخاب می کردم که بیشترین نیاز را برای کمک گرفتن داشته باشند.. 

جرقه ای در ذهنم خورد و به خودم گفتم : بچه های سرطانی!

خوشحال بودم که می خواهم با این بچه ها کار کنم.. اما از استادم خواهش کردم نامه ای خطاب به یکی مسئولین بیمارستان کودکان بنویسد که اجازه دهند قبل از تصمیم گیری بروم و بچه ها را ببینم .. توان خودم را بسنجم که واقعا می توانم با آنها کار کنم یا نه ..

سه شنبه ی هفته ی پیش رفتم بیمارستان.. آقایون مسئول تشریف نداشتند..

.

.

امروز صبح باران می آمد.. هوا ابریِ ابریِ ابری بود!

زنگ زدم به منشیِ آقای رئیس! گفت بیا ..زودتر بیا تا دکتر نرفته! نامه تو امضا کرده گفته بیاد باهاش صحبت کنم!

منم خوشحال و از همه جا بی خبر، رفتم بیمارستان:

اتاق آقای دکتر:

چند نمونه از سخنان گهربار ایشون:

مگه موش آزمایشگاهی تو هستن؟!

مگه باغ وحشه که می خوای بری ببینیشون؟!

تشریف ببرید بیرون خانوم!

:|

.

.

من دیگه حرفی ندارم.

والسلام علی من اتبع الهدی!