اندر حكايت تنهايي

جز در حالت اعتکاف ، وقتی محکوم به تنها زندگی کردن هستیم ، حتی اگر تمام ملزومات زندگی و فضای زیاد برای زندگی کردن داشته باشیم، به شدت احساس تنهایی خواهیم کرد.

احساس بدبختی یعنی زنده بودن بدون حضور داشتن آدم های دلخواه و مورد نیاز.

وقتی تنها هستیم ولی دوست داریم با دیگران باشیم، همواره امیدواریم یک نفر را پیدا کنیم ، این شخص دوست ما و کسی خواهد شد که عاشقش می شویم.وی به حرفهای ما گوش می دهد ،همراه ما یاد می گیرد و می خندد و مارا مجبور نمی کند کاری را که دوست نداریم انجام دهیم.حتی به ما کمک می کند زنده بمانیم....

 بخشی از کتاب نظریه ی انتخاب:دکتر ویلیام گلاسر/ترجمه ی مهرداد فیروز بخت/انتشارات رسا

 

                        

این حرف ها مسکن درد من و تو نیست

 

 

 

هرچند پای قول وقراری که بست نیست
هرچند یاد آن که به پایش نشست نیست

باور کنید طعنه شنیدن از این و آن
مزد کسی که پای دلش مانده است نیست

تقصیر از تو بوده اگر عاشقت شدم
فرقی میان جرم بت و بت پرست نیست

آنقدر محو دیدن روی تو گشته ام
در چشم من هر آنچه که غیر از تو هست، نیست

فرقی نمی کند که وصال است یا فراق
پایان قصه هرچه که باشد شکست نیست

                        فرخ حاجی علی

                      

                                 

 

شیرین مدام در طلب شوی دیگری

فرهاد دل سپرده به بانوی دیگری

دیگر عصای معجزه کاری نمی کند

مارا فریفتند به جادوی دیگری

یعقوب با لباس تو بینا نمی شود

یوسف! گرفته پیرهنت بوی دیگری

وقتی که دست های تو در فکر خدعه اند

باید که تکیه داد به بازوی دیگری

پاهای من توان رسیدن نداشتند

ما مانده ایم و حسرت زانوی دیگری

این حرف ها مسّکن درد من و تو نیست

باید امید بست به داروی دیگری

                                             صالح واعظی

 

 

هوا بدون شما حاصلش نفس دردست

ببین که دوریتان بر سرم چه آوردست

 

چه فرق می کند اردیبهشت و آذر ماه ؟!

که هر چه بی تو بروید به چشم من زرد ست

 

همیشه من و خیالت کنار هم زوجیم

اگرچه هر که بگوید به من که" یک " فرد است

 

وفا به عشق کسی که کنون کنارت نیست

رویه ایست که در منطق هوس طردست

 

زدست بخل زمانه نمی چکد آبی

 بگو چگونه بگیرم تو را از این تردست؟!

 

بیا! برای تو شعرهای ساده می خوانم

فقط نپرس که لیلی زن است یا مردست!

 

علی حیات بخش