خیالِ رویِ کسی در سر است هر کس را ... مرا خیالِ کسی کز خیال بیرون است
به بهانه ی اول اردیبهشت ، روز بزرگداشت استاد سخن ، سعدی
بنده وار آمدم به زنهارت که ندارم سلاح پیکارت
متفق میشوم که دل ندهم معتقد میشوم دگربارت
مشتری را بهای روی تو نیست من بدین مفلسی خریدارت
غیرتم هست و اقتدارم نیست که بپوشم ز چشم اغیارت
گرچه بی طاقتم چو مور ضعیف میکُشم نفس و میکِشم بارت
نه چنان در کمند پیچیدی که مخلص شود گرفتارت
من هم اول که دیدمت گفتم حذر از چشم مست خونخوارت
تو ملولی و دوستان مشتاق تو گریزان و ما طلبکارت
چشم سعدی به خواب بیند خواب که ببستی به چشم سحارت
تو بدین دو چشم خواب آلود چه غم از چشم ها ی بیدارت!!!
فتنه در پارس بر نمی خیزد... مگر از چشم های فتانت
گر هزارم جفا و جور کنی... دوست دارم هزار چندانت!
تو وفا گر کنی وگر نکنی... ما به آخر بریم پیمانت ...