سلااااااااااااااام

همين الان يه كتاب از كتابخونه ي دانشكده گرفتم، ميترسم زياد بهش دست بزنم چون عنقريب است كه پودر شود!!!!!

ديوان عماد فقيه كرماني. سال چاپ 1348! البته من از اين جور كتابا زياد مي گيرم (چون تو دانشگاه ما زياده!) ولي الان تصميم گرفتم چندتا شعرشو براتون بنويسم...... از توليد به مصرف! اميدوارم خوشتون بياد.

 


تو مپندار كه من بي تو بمانم زنده

كه به تو زنده ام اي جان ، نه به جانم زنده

فكرت اينست كه من زنده بمانم ،‌هيهات

من اگر زنده به جانم تو مخوانم زنده

بوي زلف تو شنيدم شبي از باد سحر

سال ها شد كه من خسته از آنم زنده

كشته ي عشق تو چون زنده ي جاويد شود

من دلْ سوخته در هردو جهانم زنده

 

 


من،‌با خيال تو يكجا نشسته ام

ني در به روي بسته و يكجا نشسته ام!

از سوز سينه ،‌بر سر آتش فتاده ام

وز آب ديده بر لب دريا نشسته ام

تا من به جست و جوي تو برخاستم زجاي

باور مكن كه يك نفس از پا نشسته ام

تا دست برد عشق توام زير پاي كرد

دارم گمان كه بر صف بالا نشسته ام

تو رفته اي به راه غرور و طريق كبر

من در مقام عجز و مدارا نشسته ام

گفتي شبي چو شمع درآيم به مجلست

سوزان در انتظار تو شب ها نشسته ام

گفتي عماد! كام تو فردا برآورم

من بر اميد وعده ي فردا نشسته ام!

 

 


دل برد و زماني بر ِ ما نيز نيايد

وآن روز كه آيد به صفا نيز نيايد

خون ريزد و از خلق ندارد به حقيقت

انديشه و فكرش ز خدا نيز نيايد

بويش به مشام من بيدل كه رساند

كاينجا كه منم ، باد صبا نيز نيايد

اميد عيادت نتوان داشتن از وي

ور زانكه بميري به عزا نيز نيايد!

 

 


دل كه هرگز نديده ام شادش

شايد ار خوانده ام غم آبادش

از دلم تا چه در وجود آمد

كه زمانه به دست غم دادش

بارها روي دل به قبله كنم

كه بنالم زدست بيدادش

چون رسد قصه ام به موقف عرض

حسن عهدم رسد به فريادش

بلبل جان هواي كويش ديد

قفس تن برفت از يادش

ديده جون قد او خرامان شد

كرد نسبت به سرو آزادش

شد ز شوقش چنان ضعيف عماد

كه به هر گوشه مي برد بادش!

 

 

 البته کامل که خوندم شعرای قشنگترترش رو پیدا میکنم و براتون می نویسم!