بعضی وقتا اتفاقای تلخ همه جمع میشن و باهم میفتن.

مثلا: (از اتفاق کوچیک شروع میکنم)

سوختن همه ی عکسایی که واسه کلاس عکاسی گرفته بودم

یکی از خانما ی مسن فامیلمون فوت کرد،پسرش وعروسش و دخترش داشتن میرفتن فرودگاه که تصادف کردن ویکشون رفت تو کما و یکیشون بیشتر استخونهای بدنش شکسته و اون یکی هم پاهاش آسیب دیده.

خبر سرطان گرفتن پسر خاله م که دوتا بچه ی کوچیک داره و الان رفته تهران واسه عمل و درمان.

و آخریش که فوت پسر یکی از پسرخاله هام بود.

حالا هم که مامانم برای مراسمش رفته بوشهر.

.

همه ی اینها در طی یک هفته.

.

خدا به خانواده هاشون صبر بده...

.

من که خیلی حالم گرفته ست... .

میترسم بگم واسشون دعا کنید و لطف دوستان شامل حالم بشه که مردیم از بس برات دعا کردیم!(بگذریم..)

 

.

امیدوارم روزهای شما پر از آرامش باشه.